X
تبلیغات
bahmanpolitic علوم سیاسی - امپریالیسم از دیدگاه هانس جی مورگنتا

bahmanpolitic علوم سیاسی

بهمن آقایی نژاد

امپریالیسم از دیدگاه هانس جی مورگنتا

امپریالیسم از دیدگاه هانس جی مورگنتا

کلیات تحقیق

طرح مسئله :
در این تحقیق برآن هستم که به چگونگی و چیستی واژه امپریالیسم از دیدگاه هانس جی مورگنتا بپردازیم و از این دیدگاه به تعریف این واژه و سوالات اصلی و نیز فرضیه این نوشته پاسخ دهیم. بر این اساس با مد نظر قرار دادن روش مطالعه کتابهای مختلف در این زمینه و مراجعه به مقالات و رویکردی نقلی به توصیف و نقد این واژه و روشن ساختن ماهیت آن بپردازیم و از یک سو با به تصویر کشیدن امپریالیسم، انگیزه ها و اهداف آن و اینکه چگونه یک سیاست امپریالیستی را شناسایی کنیم به عبارت دیگر در این تحقیق به دنبال این هستیم و سعی کردیم که واژه امپریالیسم را برای خوانندگان به طور علمی شرح و توضیح دهیم بدین منظور یک سوال اصلی طرح کردیم و در پاسخ به سؤال اصلی پژوهش فرضیه ذیل را طرح کردیم.

سؤال اصلی :
البته قبل از اینکه سؤال اصلی را مطرح کنیم که واقعاً امپریالیسم و سیاست امپریالیستی چگونه است و به چه نحوی قابل شناسایی است ؟ بهتر است نخست ببنیم که امپریالیست چه نیست ! آیا امپریالیسم به قدرت و ایدئولوژی نیاز دارد و از اینکه از وضع موجود ناراضی است دست به اقدامات امپریالیستی می زند؟
سؤالات فرعی :
انگیزه امپریالیسم چیست ؟ آیا تلاشی است برای کسب قدرت
هدف های سه گانه امپریالیسم چیست و به چه شکلی و حدودی ظاهر می شود ؟
روش های سه گانه امپریالیسم چیست ؟ چگونه
چگونه یک سیاست امپریالیستی را شناخته و با آن مقابله کرد ؟

فرضیه تحقیق :
رابطه دو سویه میان امپریالیسم، قدرت_ایدئولوژی
ایدئولوژی امپریالیسم، همیشه مسئولیت اثبات را بردوش دارد .
قدرت، سیطره بر ذهن و رفتار دیگران (دیگر بازیگران نظام بین الملل)
مورگنتا مطرح می کند که سیاست امپریالیستی همیشه مستلزم ایدئولوژی است، زیرا برخلاف سیاست حفظ وضع موجود، امپریالیسم همیشه مسئولیت اثبات را بردوش دارد امپریالیسم باید ثابت کند که وضع موجودی که در صدد بر اندازی آن است باید برانداخته شود و مشروعیت اخلاقی که بسیاری از افراد برای هرآنچه وجود دارد قائل هستند، باید تسلیم آن اصل برتری اخلاقی شود که خواهان توزیع جدید قدرت است بدین ترتیب به نقل از گیبون ( برای هر جنگی می توان در حقوق مقدس فاتحان انگیزهای یافت : امنیت یا انتقام، شرف یا حمیّت، حق یا آسایش ).
به کلام مورگنتا : قدرت یعنی سیطره بر ذهن و رفتار دیگران (قدرت سیاسی رابطه ای است روانشناختی، بین کسانی که آن را اعمال می کنند و کسانی که بر آنان اعمال می شود. )
بدین جهت از یک طرف مباحث نظری و مفاهیمی همچون امپریالیسم، قدرت، انگیزه های امپریالیسم، ایدئولوژی و انگیزه ها، هدف ها و روش ها در حد مجال این تحقیق مورد بحث قرارگرفته است.

اهداف تحقیق :
ضمن تعریف واژه امپریالیسم و اینکه چه اهداف انگیزه هایی دارد و چگونه می توان آنرا شناخت و با توجه به اینکه جهان و نظم بین الملل جهانی تغییر یافته و دگرگونی های اساسی از اوایل قرن بیستم تاکنون شاهد آن هستیم لازم دیدم ضمن تعریف و تشریح گذشته، امپریالیسم (از دیدگاه مورگنتا) به تعریف صحیح و جدیدی از واژه امپریالیسم با توجه به شرایط کنونی برسیم و اساساً به این نتیجه برسیم که آیا امروز با توجه به آگاهی ملت ها و روند توسعه، پیشرفت کشورها و همچنین روند جهانی شدن امپریالیسمی وجود دارد؟

مفروضات :
مفروض بر اساس، امپریالیسم ناشی از قدرت در اینجا موازنه قدرت در رهیافت واقع گرایی زیر بنای رفتار خارجی بازیگران ترس امنیتی( بازیگری از بازیگر دیگر)
مفروض بر اساس امپریالیسم زیست شناختی _ آیا امپریالیسم ناشی از خصلت های موروثی و ژنتیک انسان است که به صورت تهاجم علیه هم نوع تجلی می یابد ؟
مفروض بر اساس امپریالیسم ناشی از ایدئولوژی _ آیا بازیگر(ایدئولوژیک) از موقعیت خود در داخل یا خارج ناراضی باشد آنگاه خواهان رفع موقعیت نامطلوب خود خواهد بود ؟
مورگنتا ایدئولوژی را فقط محملی برای به اجرا آوردن سیاست های امپریالیستی می داند به نظر او یک سیاست امپریالیستی همیشه نیاز به ایدئولوژی دارد.
بر اساس مفروض های ذکر شده امپریالیسم و ماهیت آن چیست و به چه دلیل یک امپریالیسم به وجود می آید و چرا یک سیاست امپریالیستی از دیدگاه مورگنتا احتیاج به ایدئولوژی دارد آیا اساساً امروزه با توجه به تحولات رخ داده امپریالیسمی در جهان کنونی وجود دارد.

روش تحقیق :
در این تحقیق سعی بر آن بوده که از روش مطالعه کتابخانه ای و رویکردی نقلی، توصیفی، تحلیلی ( از دیگاه مورگنتا)
و بهره گیری از مثال های تاریخی به بررسی واژه امپریالیسم و روش مقابله با آن پرداخته شده است. و سعی شده است با ارائه مطالب در راستای تحقیق سؤالات و فرضیه مطرح شده را پاسخ دهیم.

ابزار جمع آوری تحقیق :
اساس گردآوری داده خام و مورد استفاده تحقیق حاضر را مطالعات کتابخانه ای و بررسی مقالات چاپ شده در این زمینه و در این راستا از سایت های اینترنتی و مقالات موجود در آنها نیز بهره گرفته شده است.

مقدمه :

هانس جی مورگنتا (1980_1904) محقق و نظریه پرداز آلمانی آمریکایی اثر خود به نام سیاست میان ملت ها را پس از جنگ جهانی دوم در سال 1948 منتشر کرد و این کتاب در زمان مورگنتا پنج بار مورد تجدید نظر قرار گرفت این کتاب چند دهه به عنوان کتاب درسی اصلی رشته روابط بین الملل در دانشگاه های آمریکا بوده است این اثر غالباً به عنوان نخستین اثری که به تبیین منسجمی از رفتار دولتهای ملی بر مبنای نوعی واقع گرایی کلاسیک ارائه می کند تلقی می گردد. و مورگنتا به حق نماینده مکتب واقع گرایی در روابط بین الملل شناخته شده است.
ریشه واقع گرایی را می توان در تاریخ اندیشه سیاسی غرب و همچنین تا حدودی شرق در آثار اشخاصی چون کاتیلیا، توسیدید، ماکیاولی و هابز جستجو کرد و تداوم آن را در آثار نویسندگانی چون جورج کنان، آرنولد وولفز، هنری کی سینجر و ... مشاهده نمود ویژگی این مکتب را می توان در بدبینی به سرشت بشر تاکید بر جدایی میان خیر سیاسی و خیر اخلاقی ، تاکید بر تعیین گرایی تاریخی، تلقی سیاست به عنوان مبارزه قدرت ، نفی نقش تعیین کننده برای اخلاق، حقوق، ایدئولوژی و ... در سیاست بین الملل خلاصه کرد. طبیعتاً این برداشت با انتقادات وسیعی از سوی پیروان سایر مکاتب خصوصاً آرمان گرایان و عمل گرایان روبرو بوده و هست.
تئوری واقع گرا به گونه ای که در اثر مورگنتا ارائه شده است در زمره نظریه های به اصطلاح کلان روابط بین الملل شناخته می شود. و به لحاظ رهیافت نظری، آنرا در گروه نظریه های سنت گرا قرار می دهند مورگنتا نسبت به روش شناسی علمی نوین و رهیافت رفتارگرایان در نظریه پردازی سیاسی بدبین است و اصولاً انتقال روش های علمی علوم فیزیکی را به حوزه علم سیاست نادرست می داند و بیشتر بر درس های تاریخ(تاریخ گرایی _ استفاده بیش از حد از مثال های تاریخی برای ارائه روندهای سیاسی در سطح بین الملل، که به مفاهیم بیشتر جنبه ارزشی می دهد تا تحلیلی )، برداشتهای ذهنی و شهود قلبی برای نیل به قضایای عمومی درباره روابط بین الملل تاکید دارد.
بر روی این بنیان روش شناختی، دستگاه منطقی نظریه مورگنتا شکل می گیرد دو رکن اصلی این دستگاه مفاهیم و مفروضه های نظریه است. علیرغم لزوم ارائه تعریف کامل و مانع برای هریک از مفاهیم اصلی مورد استفاده نظریه، مورگنتا گاه در کاربرد مفاهیم از تعاریف ارائه شده جلوتر می رود و گاه تعاریف مبهم و یا متعددی برای یک مفهوم ارائه می دهد. مفروضه های بسیار متعددی که طیف وسیعی شامل می شود که وجودشان بسیار ضروری نیست.
نظریات(مفاهیم و مفروض ها) مورگنتا با این فرض که ساختاری واقع گرایانه دارد و با توجه به اینکه تئوری واقع گرا اولین نظریه جامع در باب سیاست بین الملل شناخته می شود، اکثر نظریه هایی که بعد از آن ارائه شده اند به نحوی خود را ملزم به موضع گرفتن در قبال آن دانسته اند.
نظریه امپریالیسم مورگنتا که درآن از هرگونه تلاش برای بر هم زدن مناسبات موجود قدرت به عنوان امپریالیسم یاد شده و در مقابل تلاش برای تحکیم وضع موجود (ولو با استفاده از هر نوع ابزار خشونت)امپریالیسم تلقی نمی گردد، با انتقادات نظریه پردازان رادیکال و چپ گرا مواجه است.
البته امروزه با توجه به فرایند جهانی شدن به ویژه در عرصه های اقتصاد و فرهنگ، اهمیت فزاینده ی رژیم های بین المللی به عنوان محدود کننده رفتار دولت ها، شکل گرفتن نهادهای فراملی و فوق ملی مانند اتحادیه اروپا، ملزم شدن دولتها به همکاری در عرصه سیاست ملایم (در جهت رفع مشکلات زیست محیطی، تجارت آزاد و ... ) و سایر تحولات حاکی از آنند که دیگر واقع گرایی _ سنت گرایانه نمی تواند پاسخ نظری مناسبی به جهان جدید باشد ( که دیگر نیروهای سنتی از قدرت فائقه برخوردار نیستند).
اشارات مختصر فوق الذکر به کاستی و اشکالات این نظریه، هر چند که به هیچ وجه از ارزش کلی آن به عنوان یکی از نظریه های قدرتمند در عرصه سیاست بین الملل نمی کاهد ولی با توجه موقعیت امروز جهان، نظریات واقع گرا باید در بسیاری از مفاهیم و مفروضه های خود تجدید نظر نماید و تحولات جدید در ساختار نظام جهانی را مد نظر قرار دهد. و این خود نشان می دهد که این نظریه نیز مانند همه تلاش های ذهنی دیگر انتقاد پذیر و در عین حال در بسیاری از ابعاد اصلاح پذیر می باشد.



فصل اول
( تعاریف و دیدگاه ها)

امپریالیست چیست ؟

این واژه ابتدا به توسعه طلبی های ناپلئون در دهه ی 1830 م نسبت داده شد و در اواخر سده 19 م، مخالفانی که در بریتانیا با توسعه طلبی و سیاست استعماری مخالف بودند، از این واژه استفاده می کردند. البته کسانی بودند که درآن دوران یک برداشت مثبتی از واژه ی امپریالیسم داشتند. به عنوان مثال جوزف چمبرلین [1] که اعتقاد داشت باید به گسترش امپراتوری بریتانیا به مثابه یک قطب ایجاد کننده توازن قدرت در سیستم بین المللی، در مقابل تسلط و سیاست استعماری آلمان و فرانسه نگاه کرد. و در اویل سده 20 میلادی که در علوم سیاسی، بحث علمی درباره ی سیاست استعماری و امپریالیسم گسترش یافت. (انتقاد شدید جان هابسون از سیاست استعماری در مفهوم اقتصادی آن).[2]
واژه امپریالیسم در فرهنگ نامه ها و واژه نامه ها به چند برداشت تعریف شده است. که من در این تحقیق قبل از وارد شدن به بحث اصلی چند برادشت یا تعریف را ذکر می کنم.
برداشت اول : این واژه از ریشه لاتینی ایمپرو (امپراتوری) مشتق شده و یکی از شکل های قدیمی کشور گشایی و سلطه در رقابت های سیاسی بین جوامع انسانی است. (تحمیل سلطه یا قدرت یک دولت بر قلمرو دولت های دیگر با وسایل گوناگون به قصد استثمار و کسب امتیازات سیاسی و اقتصادی )
برداشت دوم : امپریالیسم به طور کلی عنوانی است برای قدرتی(یا دولتی) که بیرون از حوزه ملی خود به تصرف سرزمین های دیگر پردازد و مردم آن سرزمین را به زور وادار به فرمانبرداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی و انسانی آنها به سود خود بهره برداری کند.(این برداشت امروزه تعریف خود را از دست داده است). [3]
برداشت سوم : برداشت لنینی_کمونیستی است که امپریالیسم را عالی ترین و آخرین مرحله سرمایه داری و جوهره آن را تسلط انحصارها و از بین رفتن رقابت آزاد توصیف می کند و پنج مشخصه را برای امپریالیسم بر می شمارد ( 1. تمرکز و تراکم تولید سرمایه 2. آمیخته شدن سرمایه صنعتی و بانکی _الیگارشی مالی 3. صدور سرمایه بجای صدور کالا 4. انحصار سرمایه داران بین المللی 5. تقسیم مجدد جهان بین بزرگترین دولت های سرمایه داری ) در این راستا مارکسیسم نوین، پس از دوران جنگ سرد واژه امپریالیسم در رابطه با استعمارگری نوین و داد و ستدهای ناعادلانه قدرت های سرمایه داری با کشورهای درحال توسعه و انتقاد از سرمایه گذاری های شرکتهای چند ملیتی می دانند. (البته این نکته قابل ذکر است که پژوهشگران علوم سیاسی دلایل تجربی و کافی و قانع کننده ای ندارند که بتوانند ادعا کنند امپریالیسم تنها در سیستم های کاپیتالیستی و سرمایه داری گسترش می یابد برای مثال می توان از نقش چین در تبت و از نقش شوروی در اروپای شرقی و آسیای مرکزی در دوران جنگ سرد پس از پایان جنگ جهانی دوم نام برد).
برداشت مورگنتا : مورگنتا خود نیز با دیدی محافظه کارانه امپریالیسم را چنین تعریف می کند :« امپریالیسم، خط مشیی سیاسی است که بازیگری خاص قصد براندازی وضع موجود یا برهم زدن روابط قدرت بین دو یا چند بازیگر را دارد.»

امپریالیسم، شعاری سیاسی :

امپریالیسم در نیمه دوم قرن حاضر به عنوان شعار اصلی و اصطلاح رایج سیاست جهانی باقی مانده است. واژه امپریالیسم از جنگ دوم جهانی به بعد کاربردی جهانی یافته است. این ناظران، واژه امپریالیسم را جهت تشخیص عینی نوع خاصی از سیاست خارجی نمی برند، بلکه از این واژه برای تقبیح و بی اعتبار ساختن سیاستی که خود با آن مخالفند، استفاده می کنند. این استفاده قراردادی از این واژه برای اهداف مجادله آمیز، چنان گسترش یافته که امروزه از واژه های «امپریالیسم» و «امپریالیستی» در مورد هر نوع سیاست خارجی، صرف نظر از ماهیت واقعی آن، و صرفاً به خاطر مخالفت با آن، استفاده می شود. پس به این شکل می توان بیان کرد که کسانی که از سیاست خارجی بریتانیا، شوروی، امریکا و ... می هراسند همه این فعالیت ها را در روابط بین الملل(سیاست خارجی)، سیاستی امپریالیستی می نامند. به عنوان مثال شوروی تمام شرکت کنندگان در جنگ جهانی دوم را متهم می کرد که در جنگی امپریالیستی شرکت دارند. اما هنگامی که آلمان در سال 1941 به شوروی حمله کرد جنگ نبردی ضد امپریالیستی نام گرفت[4]. یا تا اواخر دهه 1960 ، یعنی پیش از آنکه اتحاد شوروی به عنوان دشمن اصلی پکن جای ایالات متحده را بگیرد، مائوتسه تونگ که گرایشی شدیداً استالینی داشت،در جنگ تبلیغاتی چین علیه ایالات متحده، امپریالیسم را شعار اصلی خویش ساخته بود.
لنین، استالین و مائو هر سه به دلایل سیاسی _استراتژیک واژه امپریالیسم را به طور مؤثری به کار گرفتند تا بدین وسیله انزجار جهان سوم را بر علیه غرب بر انگیزند. در غرب نیز غالب نظریه پردازان روابط بین الملل و نیز رهبران سیاسی، سلطه شوروی بر اروپای شرقی را به مثابه امپریالیسم تلقی می کردند. (به طوری که در ژوئیه 1978وزرای خارجه بیش از یک صد کشور غیر متعهد در بلگراد برای اولین بار خاطر نشان ساختند که نگرانی آنها نسبت به توسعه طلبی شوروی _(امپریالیسم شوروی) به ویژه در آفریقا در مقایسه با نگرانی آنها از بابت امپریالیسم غرب در حال افزایش است.)[5]

حال آنکه به این شیوه به کار بردن واژه امپریالیسم در این فرایند کاربرد عام، مفهوم عینی خود را از دست می دهد. به گونه ای که هر کس نسبت سیاست خارجی دیگری اعتراض داشته باشد، او را امپریالیسم می نامد. در این شرایط وظیفه تحلیل نظری آن است که این کاربرد رایج را کنار گذارده، تا واژه مفهومی بیابد که از جهت اخلاقی بیطرف، عینی و قابل تعریف باشد و در عین حال در نظریه و عمل سیاست بین الملل مفید واقع گردد.

قبل از طرح این سؤال که امپریالیسم چیست، بهتر است نخست ببینیم امپریالیسم چه نیست. هرچند تصور غالب از امپریالیسم همین مفاهیم نادرست است ولی به چند برداشت نادرست و رایج امپریالیسم باید توجه داشته باشیم :
1. ضرورتاً هر سیاست خارجی که معطوف به افزایش قدرت ملی است، تجلی امپریالیسم محسوب نمی شود. در بحثی که راجع به سیاست حفظ وضع موجود داشتیم، این برداشت نادرست را که برخی بدان معتقدند مطرح نمودیم. در تعریف امپریالیسم گفتیم که امپریالیسم سیاستی است که هدف آن براندازی وضع موجود و دگرگونی روابط قدرت میان دو یا چند دولت است. سیاستی که صرفاً در حدود اصلاح وضع موجود باشد و به ماهیت این روابط قدرت صدمه نزند، در چارچوب عام سیاست حفظ وضع موجود عمل می کند. [6]
از دید دو گروه متمایز، امپریالیسم با هر نوع افزایش عمدی قدرت، یکسان تلقی می شود :
الف) از یک سو کسانی که اصولاً با ملتی خاص و سیاست های آن مخالفند یا در هراسند، مانند ضد شوروی ها(روسها)، انگلیسی ها، آمریکایی ها و ... صرف وجود عنصر هراس، هرگاه کشوری که از آن در هراسند در صدد افزایش قدرت خود باشد، اینها این افزایش قدرت را به عنوان اقدامی برای فتح جهان تلقی می کنند.(به عبارتی تجلی سیاستی امپریالیستی می دانند.)
ب) از سوی دیگر کسانی که وارثان فلسفه سیاسی قرن نوزدهم عمل می کنند، هر سیاست خارجی فعالی را مانعی مضر می دانند که باید درآینده ای نزدیک نابود شود، هر سیاست خارجی را که در پی افزایش قدرت باشد محکوم می کنند. آنها این سیاست خارجی را با آنچه نمونه عالی شرارت می دانند، یعنی امپریالیسم یکسان تلقی می کنند.
2. ضرورتاً هر سیاست خارجی که معطوف به حفظ امپراتوری موجود باشد، امپریالیسم نیست. بسیاری بر این باورند که هر عملی که کشورهای بریتانیا، چین، روسیه، ایالات متحده و ... جهت حفظ موقعیت خود در مناطقی انجام می دهند، امپریالیسم است. بدین ترتیب به جای آنکه فرایند پویای ایجاد امپراتوری را امپریالیسم تلقی کنند، حفظ، استحکام و دفاع از یک امپراتوری را امپریالیسم می دانند. مع هذا، با وجودی که ممکن است استفاده از واژه امپریالیسم در مورد سیاستهای داخلی یک امپریالیسم معنا بدهد، ولی استفاده از این واژه در مورد سیاست های بین المللی ای که ماهیتاً و اساساً ایستا و محافظه کارانه هستند، گمراه کننده است و انسان را به اشتباه می اندازد؛ زیرا در سیاست بین الملل امپریالیسم در تضاد با سیاست حفظ وضع موجود قرار دارد، و بنابراین مفهومی پویا است.
به این ترتیب در کشورهایی چون بریتانیا، روسیه، ایالات متحده و ... اکثر بحث هایی که در مورد امپریالیسم صورت می گیرد به دوره پس از پایان فرایند توسعه امپریالیستی مربوط می شود، و گذشته را محکوم و یا توجیه می کند
3. سومین برداشت اشتباهی که ماهیت راستین امپریالیسم را مبهم کرده است.البته لازم به ذکر است نظریه های اقتصادی امپریالیسم در سه مکتب متفاوت ارائه شده اند : مارکسیسم؛ لیبرالیسم و اهریمنی

نظریه های مارکسیستی :

امپریالیسم که مبتنی بر این است که تمامی پدیده های سیاسی انعکاس نیروهای اقتصادی هستند، بنابراین پدیده های سیاسی امپریالیسم، نتیجه نظام اقتصادی موجد آن، یعنی سرمایه داری است. جوامع سرمایه داری طبق نظریه مارکسیستی قادر نیستند در داخل جوامع برای محصولات تولیدی خود بازاری بیابند و همچنین نمی توانند سرمایه های خود را بکار اندازند. بنابراین تمایل دارند مناطق غیر سرمایه داری و نهایتاً مناطق سرمایه داری را به بردگی کشانند. تا آنها را به بازاری برای مازاد تولید خود تبدیل کنند و مازاد سرمایه خود را در آن بکار اندازند. (مارکسیست ها بر این اعتقادند که امپریالیسم سیاستی سرمایه داری است و اساساً امپریالیسم را با سرمایه داری یکی می دانستند.)

نظریه لیبرال :

در اینجا مورگنتا در مورد دیدگاه لیبرالیسم از نظر هابسون استفاده می کند، هابسون در اصل به امپریالیسم می پردازد و آن را نتیجه برخی عدم انطباق ها و کژ سازگاریها در درون نظام سرمایه داری می داند و نه کل سرمایه داری. مکتب لیبرال مانند مارکسیسم، خاستگاه امپریالیسم را مازاد سرمایه داری می داند که در بازارهای خارجی مفّری برای خود می جوید. مع هذا، توسعه طلبی امپریالیستی، از نظر هابسون و مکتب او گریز ناپذیر نیست و حتی عقلانی ترین روش برای مصرف مازاد نیز محسوب نمی شود. از آنجا که این مازاد ها نتیجه توزیع نادرست قدرت خرید است، راه حل آن توسعه بازار داخلی از طریق اصلاحات اقتصادی، افزایش قدرت خرید و جلوگیری از پس انداز بیش از حد می باشد. این باور به راه حل داخلی برای امپریالیسم وجه تمایز مکتب لیبرال از مارکسیسم است.

نظریه اهریمنی :

به لحاظ علمی نظریه اهریمنی امپریالیسم از دو نظریه دیگر ضعیف تر است. عموماً این نظریه را صلح گرایان مطرح می کنند و در عین حال سرمایه تبلیغاتی کمونیسم نیز هست. این نظریه به برخی گروه ها که به وضوح از جنگ سود می بردند اشاره داشت،(دلالان جنگی _سلاح) از نظر صلح گرایان اینان اهریمنانی بودن که برای ثروتمند شدن خود جنگ ها را طراحی می کردند. از نظر طرفداران نظریه اهریمنی، امپریالیسم و جنگ کلاً چیزی جزء توطئه سرمایه داران خبیثی که در پی منفعت شخصی هستند، نیست. [7]

فصل دوم
تلاش برای کسب قدرت


ریشه و یا خاستگاه اصلی امپریالیسم :

بهترین راه برای توضیح ماهیت واقعی و یا ریشه و خاستگاه امپریالیسم به عنوان سیاستی که برای براندازی وضع موجود مورد استفاده قرار می گیرد، از طریق توجه به برخی موقعیتهای نوعی است که نفع در اتخاذ سیاست امپریالیستی است.(یا به نفع سیاستهای امپریالیستی عمل می کنند) اگر در این موقعیت، شرایط ذهنی و عینی لازم برای سیاست خارجی فعال وجود داشته باشد، اتخاذ سیاست امپریالیستی اجتناب ناپذیر می گردد.
ریشه و یا خاستگاه امپریالیسم را می توان به چهار قسمت تقسیم کرد :
امپریالیسم ناشی از قدرت
امپریالیسم ناشی از اقتصاد
امپریالیسم ناشی از زیست شناختی اجتماعی
امپریالیسم ناشی از ایدئولوژی

1. امپریالیسم ناشی از قدرت :

از این دیدگاه همه جوامع سیاسی به لحاظ طبیعت نا امنی که دارند سعی خواهند کرد با افزایش قدرت نظامی خود آسیب پذیری خود را بکاهند. به عنوان مثال انگیزه های اروپای پیش از 1870 در گسترش تسلط خود بر سراسر دنیا عمدتاً مبتنی بر قدرت طلبی ناشی از تلاش برای رفع ترس از ناامنی بوده است ریشه چنین فکری در دیدگاه کلیه واقع گرایان یافت می شود. قدر مشترک کلیه نظریه پردازان امپریالیسم ناشی از قدرت این است که کلیه واحدهای سیاسی که منابع لازم، برای اعمال سیاستهای امپریالیستی داشته باشند به سیاست امپریالیستی اقدام خواهند کرد. محرک این اقدام امپریالیستی، همانطور که گفته شد ترس امنیتی است بر اساس این فرضیه فشار امپریالیستی در نتیجه یک اقدام عقلایی و منطقی ایجاد نمی شود دولتمردان کشورها از لحاظ منطقی نمی خواهند با اعمال سیاست های امپریالیستی امپراتوری جهانی ایجاد کنند بلکه محرک اقدام آنها ترس امنیتی است که از نظر مورگنتا در قالب تغییر وضع موجود بروز می کند. بلکه با اقدام یک واحد سیاسی برای رفع ترس امنیتی، خود محرک لازم را برای اقدام بازیگر دیگر را فراهم می کند با بروز این گرایش دور باطلی ایجاد می شود که در آن امنیت یک کشور موجب ناامنی دیگر بازیگران خواهد شد.[8]
آنچه که در ادامه ترس امنیتی به بازیگران محیط بین الملل انگیزه یا (محرک های دیگر) می دهد که تبدیل به یک امپریالیسم شوند( مورگنتا محرک های امپریالیسم را صرفا ً از ترس امنیتی نمی داند و به دنبال آن «ترس امنیتی» عوامل دیگر هم می تواند بازیگران را به سیاست امپریالیستی ترغیب کند.) عبارتند از :
الف :) پیروزی در جنگ
ب :) شکست در جنگ
ج :) ضعف



 

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت   توسط  بهمن آقایی نژاد   |